14.5.16
نوبل ریاضی
بابا دوست داشت من جایزه نوبل ریاضی ببرم. این را از نگاه پرذوقش وقتی داشت اخبار مریم میرزاخانی را برای ربودن نوبل ریاضی دنبال می‌کرد و با حسرت وصف‌نشدنی رو به من کرد که اسمش هم مریم است و مثل تو موهای کوتاه دارد، فهمیدم. پیش از آن هم نشانه‌هایی دیده بودم.
من باید نوبل ریاضی می‌گرفتم برای اینکه او را به سرحد خوشبختی یک بابا برسانم، اما من از خواندن درست ارقام میلیاردی از ریال به تومان هم عاجزم. چنان با رادیکال، توان، جذر و معادله بیگانه‌ام که بهتر است از دیفرانسیل و انتگرال حرف نزنم. اعداد و راز و رمز بینشان هیچ انگیزه و جذابیتی برایم نداشت و زبانش هیچ رغبتی درم برنمی‌انگیخت.
حالا دوباره این مریم میرزاخانی افتخار دیگری کسب کرده، طبعا اخبار رقیب را کامل و دقیق نمی‌خوانم، اما خدا شاهد است چند ماهی‌ می‌شود تصمیم دارم بروم کتابفروشی و کتاب «ریاضیات برای خِنگ‌ها» را بخرم و بگذارم دم دستم.
شاید بار بعد من نوبل ریاضی را بردم.



Labels:

28.4.16
مامان مال من بود
در چهار پنج سالگی‌ام مانده‌ام. بعد رفتن مامان، من هم پرتاب شدم به روزهای طلایی عمرم. من بودم و مامان در آن خانه‌ی عباس آباد، طبقه پنجم. روزها رقیبی در کار نبود. مامان تماما برای من بود. برادر بزرگ مدرسه می‌رفت و برادر کوچک قرار بود چند سال بعدتر پا به دنیا بگذارد. چه بهتر از این برای بچه که مامانش فقط مال او باشد. ساعت‌ها دو تایی با هم می‌گذراندیم. صبح‌ها از اتاقم می‌رفتم کنارش می‌خوابیدم. حمامم می‌برد. موهایم را می‌بافت. غذا می‌خوردیم. 
چه امن بودم... مگر باز پیدا می‌شود اینچنین امنیتی.
سوگ مادر به گمانم همان سوگ حال خوش امنی است که برای همیشه از دست می‌دهیم و فقط یادمان می‌آید اولین بار کی حس امن کرده‌ام.

Labels:

7.3.16
.
خبر که کم می‌خوانم. ماجراهای اطراف را هم کم دنبال می‌کنم. اما همینقدر می‌دانم که بهترین تیتری که بعد مدت‌ها خواندم این بود: شش راه برای شاداب نگه داشتن گل سرخ





...

Labels:

2.3.16
و...
جفت‌گیری دو هُدهُد را روی شاخه‌ی درخت روبه‌روی پنجره‌ام تماشا می‌کردم و با خودم فکر کردم که ما آدم‌ها جالب‌تر از شانه‌به‌سرها معاشقه می‌کنیم.




...

Labels:

4.2.16
غم
درست مثل یک دختربچه نشستم روی زمین و های های گریه کردم. به مانند بچه‌ای که مادرش را گم کرده باشد. پرسید چرا؟ گفتم تو الان می‌توانی گوشی را برداری و به مامانت زنگ بزنی، بگویی الو مامان سلام. اما من نه. 
او رفته است که نمی‌دانم کجاست و تمام راه‌های ارتباطی‌ام با او قطع است. هم خودش را و هم خیلی چیزها را در زندگی گم کرده‌ام. وقتی مادری می‌رود، آخ وقتی مادری می‌رود، تنها نمی‌رود. بخش عظیمی از تو و گذشته‌ات را هم می‌برد و فقدان به یکباره معنا می‌گیرد.
قطره عشقی که درم چکاند، سراسرم را فراگرفته. فقط دستم به همین یادگارش بند است؛ به نگاه راضی و خوشحالش وقتی تازه من را به دنیا آورده‌.

Labels:

25.1.16
درمان
پرسید از یک تا ده چندتا خوشبختی؟ بی‌خود مکث نکردم: هفت‌تا. 
گفت بیا درباره‌ی آن سه تا حرف بزنیم.
داستان گفت‌و‌گوی من و درمانگرم اینگونه آغاز شد.
و کسی از ما سراغ آن هفت‌تا نرفت.

Labels:

12.1.16
...
درِ فیریزر را باز کردم که گردو بردارم که خورش فسنجان بار بگذارم. چشمم به دو بسته‌ی پلاستیکی خورد که در یکی مشتی سماق و آن یکی ده دانه سنجد است. این دو، مهمان چند ساله‌ی من‌اند اینجا. هر بار برای نوروز می‌آیند سر هفت‌سین و باز بازمی‌گردند به یخبندانی که بودند. چه سرنوشتی دارند؛ کمدی و تراژیک توامان.



...

Labels:

4.12.15
---
به تماشای طلوع نرفتن از بیم دانستن اینکه ده دوازده ساعت دیگر غروب می‌کند. 
به این بیمِ بیهوده فکر می‌کنم، پس هستم.






---

Labels:

12.11.15
...
اکنون بیشتر می‌پسندم مرگ را خواب ابدی بنامم. پس از آنکه مادرم را دیدم که به این خواب فرورفته و دیگر توانایی بیدار کردنش را ندارم، «ابدی» رفت نشست کنار خوابِ مادرم. 
یاد کودکی‌ام افتادم وقتی می‌رفتم کنارش و می‌گفتم مامان، مامان! بلند شو و او برمی‌خاست. چه قدرتمند بودم و حالا چه عجزی جلوی چشمانم تمام قد انسانی‌ام را فراگرفته.




...

Labels:

26.10.15
کجایی؟
و فکر می‌کنم که دیگر وقت آن است به چرخه‌ی طبیعت و رازهایش اعتماد کنم و خود را به آن بسپارم. می‌اندیشم که جواب همه‌ی سوال‌هایم خیلی ساده «بی‌جوابی» است. از کجا آمده‌ایم، به کجا می‌رویم؟ نمی‌دانم و یقینا کس دیگری هم نمی‌داند که اعتباری به هیچ پاسخی نیست. این ندانستن دیگر ناراحتم نمی‌کند. همانطور که نمی‌دانم پسرم ده سال پیش کجا بوده، حالا هم نمی‌دانم الان مادرم کجاست. خودم را هم نمی‌دانم دقیقا کجایم. فقط اعتماد می‌کنم به سیستمی که درش افتاده‌ام.



---

Labels:

4.10.15
ماه
اگر زمین چند قمر داشت که دورش می‌چرخیدند، دیگر «ماه شدی»، «روی ماهت را می‌بوسم» و «ماه منی» معنی چندانی نداشت. کار برای ادبیات هم مشکل می‌شد، چون دیگر مه و مهتاب از اعتبار فعلی‌شان می‌افتادند و تمام معادلات شاعرانه تغییر می‌کرد.
از همه‌ی اینها بگذریم، آسمانِ شب چها می‌شد با چندین قمر رقصان به دورمان.




...

Labels:

23.8.15

گویا تک جمله‌ی توصیفی ما از دنیا و زندگی، نتیجه‌ای است که در همان سال‌های اول عمرمان آن را گرفته‌ایم. برای بعضی زندگی جای مخوفی است، برای عده‌ای محل شادی و خوشی و برای دیگرانی ناامن است. برای عده‌ای سخت. برای بعضی راحت و آسان و هستند کسانی که آن را بیهوده و موقتی شناخته‌اند. قاعدتا کوته‌بینی است که کسی را برای نتیجه‌ای که گرفته است محکوم کنیم. اما نتیجه‌گیری من که وقتی سه ساله بودم آن را انتخاب کرده‌ام، این است که دنیا جای غم‌انگیزی است، حالا گیرم شادی‌هایی هم گوشه کنارش پیدا شود، اما زندگی تلاشی است برای ندیدن این غم؛ یک نوع بی‌توجهی مداوم بی‌ثمر.




...

Labels:

21.6.15
بیچاره انسان
جایی درباره‌ی خشم، این پدیده‌ی غریب روان انسان و حیوان می‌خواندم که می‌گفت ابزار خشم که به گونه‌ی عصبانیت ابراز می‌شود، برای «کاهش درد ناشی از خشم» است و در اغلب مواقع موجب افزایش درد می‌شود. خود خشم محصول نامبارک «ناکامی» است که می‌تواند به احساس انهدام منتهی شود.
بیچاره انسان!



...

Labels:

20.6.15
آیا من اینگونه‌ام یا کسی هم هست دچار این حادثه باشد که به یکباره زندگی‌اش با تمام رویدادهای ریز و درشت با همه‌ی آنهایی که آمده‌اند و خطی و ردی بر زندگی آدم گذاشته‌اند، به مانند فلاش‌بک چند دقیقه‌ای جلوی چشمش بیاید. گویی تمام عمرم فشرده و فشرده‌تر می‌شود تا فیلم یک‌ دقیقه‌ای شود تا توی پلکم اکران شود.




...

Labels:

7.6.15
گذشته نگذشته
یکی از تکالیف مهم انسان در زندگی، مسلما به زعم من، روشن کردن جای «گذشته» است. آیا گذشته درگذشته و گذشته‌ها گذشته یا نه، گذشته همچنان در حال و آینده جاری است و هیچ هم نگذشته است؟




-

Labels:

4.6.15
کجا بود خواندم که در کمدهایت را باز کن، یک سری لباس و خرت و پرتت را بده بره بیرون تا جا برای «نو»ها باز شود.
در ستایش ملاقات با غریبه‌ها این جمله یادم آمد.




-

Labels:

3.6.15
میم خیلی سال پیش می‌گفت گاهی بزن کنار جاده. ولی هیچ وقت نگفت دقیقا این «گاهی» کی است.




-

Labels:

16.5.15
ناخن‌هایش را کوتاه می‌کنم. از مجموعه کارهای لذتبخش نقش مادری‌ام است. ناخن‌های ریزش پرت می‌شوند روی پا و بلوزش. می‌گوید: اینها خرده شیشه‌هامه.



.

Labels:

1.5.15
پسر سه چهار ساله‌ام از من و آدم‌هایی که در سفر ایران دید، یاد گرفته درست و به‌جا از «یاعلی» استفاده کند. هنگام برخاستن، چیز سنگینی را بلند کردن، چیز سفتی را هل دادن و... . دیروز خواستم علی را برایش رمزگشایی کنم که بار ایدئولوژیک و ماورایی پیدا نکند. گفتم زمان‌های خیلی قدیم مرد قوی و قدرتمندی بود که ما الان وقتی می‌خواهیم یک کاری را با قدرت انجام بدهیم، اسمش را می‌آوریم و یادش می‌کنیم. گفت مثل سوپرمن؟ دیدم برای درک مساله چاره‌ای ندارم. گفتم آره. گفت «یا سوپرمن» و مثل باد دور خانه دوید.




-

Labels:

پسر سه چهار ساله‌ام از من و آدم‌هایی که در سفر ایران دید، یاد گرفته درست و به‌جا از «یاعلی» استفاده کند. هنگام برخاستن، چیز سنگینی را بلند کردن، چیز سفتی را هل دادن و... . دیروز خواستم علی را برایش رمزگشایی کنم که بار ایدئولوژیک و ماورایی پیدا نکند. گفتم زمان‌های خیلی قدیم مرد قوی و قدرتمندی بود که ما الان وقتی می‌خواهیم یک کاری را با قدرت انجام بدهیم، اسمش را می‌آوریم و یادش می‌کنیم. گفت مثل سوپرمن؟ دیدم برای درک مساله چاره‌ای ندارم. گفتم آره. گفت «یا سوپرمن» و مثل باد دور خانه دوید.



-

Labels: