2.12.09
سفر به ژاپن

ژاپن، شاه چشم بادامی های آسیا

یک هفته ژاپن بودم و همان روز اول در شهر اوساکا حس کردم که دلم به شدت می خواهد مدتی را در ژاپن و با ژاپنی ها زندگی کنم.

شب که به فرودگاه اوساکا رسیدم، به قدری خسته بودم که فقط می خواستم زودتر به هتل برسم. یک روز را تقریبا از دست داده بودم. شب راه افتاده بودیم و فردا شبش رسیدیم. برای من فرودگاه ها همیشه بخشی از سفر هستند. از کلیت فرودگاه می توانی حدس هایی درباره آن کشور بزنی و همین یکی از جاذبه های سفر است، حدس ها گمان های بدون قضاوت و فقط دیدن و دیدن. من کمتر در سفر با آدم ها حرف می زنم و ترجیح می دهم میان مردم راه بروم و تماشا کنم. مثلا برای من تابلوهای تبلغات خیلی مهم است. تبلیغات و گرافیک ها خیلی چیزها از مردم شهرها نشان می دهد. مسلما شهری که در آن ماکارانی تبلیغ می شود و موبایل و رژ لب با شهری که موزه تبلیغ می کند و تئاتر خیلی فرق دارد.

بگذریم و بریم سراغ ژاپن.

در فرودگاه همه چیز در سایز کوچک و کوتاه بود. گیت های ورودی مترو، باجه های تلفن عمومی و اطلاعات و حتی سطل آشغال ها. دلیل واضح است، چون ژاپنی ها اکثرا کوتاه قد هستند. البته جوان تر ها بلندقد هستند. معلول بودن در ژاپن مزه می دهد چون زندگی کردن از آدم عادی در ایران راحت تر است.

ژاپن را در همین یک هفته کشور تمیز، مدرن و با کیفیتی دیدم. هویت ژاپن از مردمش است و نه از ساختمان و تکنولوژی و روبوت. تکنولوژی وارداتی نیست و هرچی هست به خورد زندگی رفته. همه چیز به همه چیز می آید. خام است اگر بگوییم ژاپن ادای غرب را درآورده یا آمریکایی شده که من اصلا اینطور ندیدم نه مردم را و نه فضای شهرها را.

مردم ژاپن را آرام و با حوصله دیدم. به شدت مودب و با احترام رفتار می کردند، هم به خودشان هم به خارجی ها. بارها دیدم که به ما تعظیم کردند و ما معذب برای آنها خم می شدیم. فکرش را نمی کردم هنوز این رسم رایج باشد ولی بود. تا دو روز بعد از سفر موقع حرف زدن با کسی کمی خودم را خم می کردم. می توانم حدسش را بزنم اگر در ژاپن بمانم چقدر زود همرنگ آنها می شوم.

یک مرد ژاپنی وقتی شنید که ما ایرانی هستیم ذوق زده گفت: «ایران! نفت! شما خیلی خوش شانس هستید. ما باید نفت شما را بخریم تا پارچه کنیم و بعد به شما بفروشیم...» من تو دلم گفتم نه داداش اینطوری ها هم نیست شما خوش شانسی نفت نداری! اصلا اشتباه نکن تو این قضیه.

نوامبر یکی از بهترین ماه ها برای دیدن ژاپن است. پاییزش بی نظیر و زیبا بود. درخت ها یکی در میان قرمز، زرد، نارنجی و سبز بودند. کیوتو و نارا دو شهری هستند که از اوساکا فاصله زیادی ندارند و باغ ها و پارک های کم مانندی در آنهاست. در کیوتو بافت شهر و فضا قدیمی تر است. مثلا به راحتی می شود خیابان های تنگ با خانه هایی به سبک خانه اوشین و هانیکو دید. خیلی از زن ها را می شود با کیمونو دید، هرچند در توکیو هم چند نفری را با این لباس سنتی دیدم. اینها هم دو گیشای ژاپنی بودند که از خانه بیرون آمدند و ازشان اجازه گرفتم که عکس بگیرم.

بعضی چیزها را آدم می شنود ولی انگار تا نبیند، اثر نمی گذارد. در طول سفر خوابمان اینقدر بهم خورده بود که از ساعت ۸ شب تا ۲ نیمه شب می خوابیدیم و از ۲ تا ۶ صبح هم یک سر سوپرمارکت سر کوچه می رفتیم، خوراکی می گرفتیم و بقیه اش را در اتاق هتل وقت می گذراندیم. صبح اولین روز، ساعت ۷ چیزی دیدم که هنوز اینقدر برایم عجیب است که نمی توانم به چشم هایم هم اعتماد کنم. مردهایی با کت، شلوار و کروات دیدم که جارو به دست آشغال های کنار خیابان را جمع می کردند. بعد متوجه شدیم که قبل از شروع ساعت کاری، کارمندان هر ساختمان برگ ها و «احیانا» آشغال های اطراف شرکت را جمع کنند. با خودم فکر می کردم یعنی می شود ایرانی ها در تهران، مثلا در خیابان تخت طاووس صبح ها خم شوند و برگ های زرد ریخته شده روی زمین را بردارند؟ اگر نشده برای همین است که الان ایران ایران است و ژاپن ژاپن.

ژاپنی ها خم می شوند و آشغال روی زمین را برمی دارند و در سطل تفکیک شده زباله می اندازند. به همین سادگی که من و شما نمی کنیم. من دیدم که بچه ای که پاکت کیک اش را روی زمین انداخت و نفر بعدی از روی زمین برداشت و توی سطل انداخت!

ژاپن محصول خود ژاپنی هاست. چند روز صبح ها در شهرهایی مثل اوساکا، توکیو و یوکوهاما راه بروی باورت می شود اگر این ها «کار» می کنند، ما ها چه کار می کنیم؟

یکی از تصاویری که در ژاپن زیاد دیده می شود، رفت و آمد آدم ها در خیابان و عبور از خط کشی عابران است. توده انسانی منتظر پشت چراغ و بعد انفجار انسان که می گذرد. همه منظم و مرتب با لباس های تیره برای محل کار، جدی و مصمم، انگار که می روند یک کار خیلی مهم انجام دهند. این کار مهم انگار ساختن کشوری با کیفیت است.

همه چیز ژاپن فرق دارد. ژاپن کشور باکیفیت هاست. ژاپنی ها توالت هایشان را هم به برق می زنند. به همه چیز در ریدن و شاشیدن زن و مرد توجه شده. از کجا و به چه نقطه ای آب بپاشد. دکمه ها کجا باشد. معلولین چه کار کنند. برای همه چیز دستور العمل هست. برای دوش حمام به اندازه دو صفحه آ۴ به دیوار چیز نوشته اند. هیچ آب و برقی الکی هدر نمی رود. همه چیز خودکار و منطقی است. ژاپنی ها در مصرف انرژی خسیس نیستند، (اصلا به اروپایی ها شباهت ندارند) از آن درست استفاده می کنند. به همین سادگی

ژاپن، کشور سازنده کارتون های بچگی ما است. اما واقعا ژاپنی ها با همه جدی بودنشان در نگاه اول، روحیه بچگانه دارند. گرافیک ها، نشانه ها و علائم شهری همگی کارتونی با شخصیت های کمیک بودند. ژاپن را اصلا خشک و بی روح ندیدم و چقدر خام است اگر ژاپن را کشور صنعتی صرف ببینیم.

شهری ترین شهری که تا به حال دیده ام، توکیو بود. هرچند که نیویورک و لندن را هنوز ندیدم. ساختمان های عظیم و خیابان کشی های منظم با خط کشی های عابر پیاده. شاید در دبی برج های لاغر مردنی دراز زیاد دیدم اما توکیو ساختمان های گنده هستند هم در حجم هم در قامت و این دو باهم فرق اساسی دارد. مثلا در متروپولیتن توکیو ۱۳ هزار کارمند هر روز به سر کار می روند. این ساختمان با الهام از کلیسای نتردام در پاریس بنا شده. جالب اینجاست که برج توکیو هم از روی برج ایفل پاریس ساخته شده است. جالب تر آنکه شهرهایی مثل یوکوهاما، اوساکا و توکیو پر است از رستوارن ایتالیایی. سردر هر رستورانی هم پرچم ایتالیا در اهتزاز است، جوری که بیشتر از خود پرچم ژاپن دیدم.

اما جزییات دیگر که دوست دارم اینجا بنویسم:
غذای گیاهی راحت پیدا می شود، خصوصا سوشی گیاهی. اکثریت با زبان انگلیسی آشنا هستند و انگار مردم شیفته این هستند که به توریست ها کمک و راهنمایی کنند. در ژاپن رفت و آمد بین دو شهر ساده تر از مسیر پارک وی - تجریش در تهران است. ساده و راحت سوار قطار می شوی و می روی یک شهر دیگر. سوپر مارکت ها پر از خوراکی های متنوع با بسته بندی به شدت جالب اند. کمیک استریپ ها در ژاپن خیلی طرفدار دارند. خوانده ام که هر ژاپنی در یک سال ۵۰ کتاب کمیک استریپ می خرد و می خواند. دم در خیلی از خانه ها دیدم که مردم گلدان گل و گیاه نگه می دارند. مردم خوش لباس و خوش اندام اند. خیلی به ندرت کسی چاق است. چهره ها عبوس و افسرده نبود - البته در مقایسه با خیلی از چینی ها در چین- . دوچرخه وسیله رفت و آمد اول مردم است و بعد مترو و بعد ماشین شخصی. ژاپن خیلی وحشتناک گران نیست و می شود سفر ارزانی داشت اما خب رسیدن به سرزمین آفتاب هزینه هم دارد.


---




1.12.09
ت ل خ
«پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است»
این جمله را زن آلمانی احمد گفته، وقتی که یک صبحی از خواب بیدار شده بود. احمد هم در یکی از خیابان های شمال ایران داشت به الی می گفت وقتی که الی ازش خواسته بود بگه که چرا از زن آلمانی اش جدا شده. و من امشب «درباره الی» را دیدم.

فیلم را برای همین جمله اش دوست دارم. داستان را مو به مو می دانستم و جذابیت فیلم در بازی ها و کارگردانی بود تا داستان. ولی سخت است صفت «عالی و فوق العاده» بکار ببرم یا لقب بهترین فیلم سینمای ایران را دو دستی به آن تقدیم کنم. سایرین اگر می کنند، لابد اینطور تشخیص دادند. برای من داستان در این جمله خلاصه می شد. اگر سپیده هم حقیقت را نگفت برای همین بود که با خودش فکر می کرده «پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است».

این جمله برای همیشه خیالم را راحت کرد. اگر تا همین امروز و همین لحظه از طلاق دیگران می ترسیدم و می هراسیدم و هوری دلم می ریخت پایین، حالا دلیل محکمی دارم که از جدایی آدم ها نترسم و افسرده نشوم: «پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است».

واقعا! «پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است»










29.11.09
*
«*بازآی* و بر* چشمم* نشین* ای دلستان* نازنین»



---
بازآی: بیا بی زحمتی
بر: روی
چشمم: چشم من
نشین: جا خوش کن
دلستان: رباینده دل
نازنین: دارنده ناز





16.11.09
هندسه زندگی
من که به تنهایی دایره ام. تو هم که به تنهایی نقطه ای. چطوری می شه که من و تو و او با هم مثلث می شیم؟



15.11.09
...

پاییز فصل آدم داغون هاست. تو سه ماه پاییز هم نوامبر از همه داغون تره. یه آدم داغون فقط می تونه بفهمه که نوامبر چقدر داغونه و دوز داغونی رو می بره بالا.



14.11.09
تیرباران نشانه هایم
وقتی هر چیزی «یاد» تو را شلیک می کند
م ی م ی ر م



10.11.09

هرجا باشم، چای و لیمو تو را به یادم می یاره.



9.11.09
عاشقانه در قطار اوساکا - یوکوهاما
بی مقدمه
- من رو چه میوه ای می بینی؟
من: انگور
مکث
من: توچی؟ من چه میوه ای ام؟
بدون مکث
- انجیر
می خندم
- جالبه هر دو "ان" داریم.



7.11.09
چیزی هست که هنوز پدایش نکرده ام. یه صدا، یه نقطه، یه سر انگشت، یه تماس، یه نوا، یه بو، یه لخته رنگ، یه شور.



4.11.09
۱۳
چه رقت انگیز شده این حکومت.











2.11.09
سفر به پاریس

پاریس، شهر پیرزنان شیک و شب های زیبا



وقتی به پاریس رسیدم، شب بود. روشن است در همان شب سرد با سوزهای سردی که همه تنم را می لرزاند، شیفته پاریس شدم. البته فردا صبح فهمیدم که شب پاریس تحسین برانگیز تر از روزهایش است. شاید برای اینکه خیلی از خیابان ها در شب حال و هوای تهران را برایم تداعی می کرد.



برای من پاریس با فیلم «پیش از غروب» معنی می گیرد. اولین جاهایی هم که از پاریس دیدم به این فیلم مربوط می شود. کتاب فروشی و کتابخانه «شکسپیر» یکی از آنهاست. در اولین روز از سفر یک هفته ای ام، به این کتابفروشی رفتم و دوست داشتنی ترین کتابم، «شازده کوچولو» را خریدم. شکسپیر رو به روی کلیسای نتردام است و طبقه دوم آن محلی دنج و به شدت دوست داشتنی و گرم برای خواندن کتاب است. حتی جایی برای دراز کشیدن دارد که لا به لای خواندن کتاب ها بتوانی از آن استفاده کنی.

از نیکات هم ممنونم که پاریس را بهم نشون داد، آنطوری که دوست می داشتیم.


پاریس شهر زیبایی است ولی سرمای اکتبر و آماده نبودن برای این سرما نمی گذاشت حظ لازم را ببرم. فضای شهر هنری و فرهنگی است، چیزی که از خیلی ها شنیده بودم. تبلیغات رویدادهای فرهنگی و هنری، نمایشگاه ها و موزه ها همه جا به چشم می خورد. پاریسی ها مصرف کنندگان و مخاطبان هنر هستند و این لذت بخش ترین جنبه زندگی در پاریس می تواند باشد.

از نان ها و پنیرهای فرانسوی هم نمی گویم. فقط بدانید که هر روز نان و پنیر خوردم (تا توانستم). پاریس از رم گران تر بود، حتی در یک بطری آب معمولی.

شنیده بودم پاریس شهر تمیزی نیست، ولی غیر از بوی شاش در متروها من پاریس را اصلا شهر کثیفی ندیدم. شهریت پاریس قابل تامل است و می تواند الگوی خیلی از شهرها باشد و فکر می کنم تهران حتما از پاریس الگو برداری کرده، خصوصا در دوران قاجار چون شاه ایرانی شهر فرنگ برو بوده حسابی.



در ادامه راه فیلم «پیش از غروب»، این کافه هم باید می رفتم. کافه ها یک بخش مهم از هویت پاریس هستند. میزهای کوچک گرد و صندلی های چوبی. خیلی ساده اگر دستت را کمی خم کنی، ممکن است به بغل دستی ات بخورد، از بس که فضا تنگ و کوچک است و مردم ابایی از کنار هم نشستن ندارند. مسلما برای من کمی سخت بود تا با این فضای تنگ کنار بیایم ولی فرهنگ دوست داشتنی ای بود در نزدیک مردم نشستن و غذا خوردن.

گاهی با کوله پشتی ام در آسانسور جا نمی شدم. تا این حد تنگ!

پاریس، شهر پیرزن های شیک و خوش لباس است. کلا حس کردم زن های پاریس هم خوش تیپ اند هم جمعیت شان بیشتر از مردهاست. خیلی زن دیدم. انگار همه بیرون بودند. در اتوبوس و مترو پیرزن های زیادی با لباس و پالتوهای رنگی شیک می دیدم. این مساله هم یک بخش مهم از هویت پاریس است، پیرزن.

زندگی در پاریس استانداردهای زندگی را بالا می برد. خوب تر لباس می پوشی، مرتب تر در مترو و اتوبوس ظاهر می شوی و خیلی نمی توانی خودت را روی صندلی در یک مکان عمومی ول بدهی. چون به نظر من پاریسی ها خیلی جدی روی صندلی می نشینند. البته که خوب و سالم تر غذا می خوری و پیاده روی های روزانه، بدن سالم برایت نگه می دارد. پس برای یک زندگی سالم تر می شود رفت پاریس.


غروب پاریس، تجربه ای است. آسمان مدت طولانی در حال غروب است. آفتاب ناز و عشوه می کند تا برود. این را در روز سوم سفر فهمیدم.

وقتی بعد از رم به پاریس بروی، ممکن است خیلی مجسمه های شهر به چشمت نیاید. به نظر من طبیعی است و حق باتوست.

خیلی مسخره است بنویسم برج ایفل را هم دیدم و از ۴۰۰ پله کلیسای نتردام بالا رفتم تا پاریس را از بالا ببینم، اما نوشتم به هر حال!


باز هم شب پاریس و درخشش نورها. تقاوت روز و شب پاریس جوری است که انگار در دو شهر هستی. مردم را گرم دیدم. یعنی پیش از سفر فکر می کردم فرانسوی ها سرد باشند ولی نگاه ها برای من گرم و آشنا بود و حس غریبی نمی کردم. ولی ندانستن زبان فرانسه دائم بهم یادآوری می کرد که کاملا یک خارجی هستم. مطمئن شدم که زندگی در کشوری که زبانش را نمی دانم، سخت است و گزینه آخر برایم است. پس زنده باد کشورهای انگلیسی زبان.

هرکسی پاریس می رود، موزه لوور هم می رود. انگار یک اصل است. من هم رفتم ولی متاسفانه از خستگی و تنبلی نتوانستم همه موزه را ببینم. ولی معلوم است که دیدن بعضی از آثار هیجان انگیز بود، مثل این بانو که یه موزه لوور علاف خانوم است. دیدنش لذت بود. خیلی سال است در خانه مان تصویر او را بر دیوار دارم.


این هم جد بزرگ بود در شهر فرنگ. متاسفانه تخت جمشید نرفتم، ولی می دانم که دیدن ایران باستان در ایران بسیار جالب تر است تا در چنین محیطی.


عکاسی در شب را دوست دارم برای همین دو شب را برای عکاسی اختصاص دادم. پاریس جان می دهد برای عکاسی. هر طرف چیزی ارزش ثبت کردن با دوربین را دارد. نمی دانم چرا نتوانستم از مردم و پاریسی های شیک پوش عکاسی کنم.



و اما زیارت اهل قبور. یکی از برنامه های سفرم به پاریس، رفتن به گورستان پرلاشز بود. و صدالبته رفتن سر قبر صادق هدایت که هنوز بوف کورش را کامل نخوانده ام و لابد تف و لعنت به جانم فرستاده. این قاب عکسی را هم که می بینید، با خود آوردم و از این بابت ناراحت نیستم. امیدوارم فقط دزدی حساب نشود.

---



30.10.09
سفر به رم
همه راهها به رم ختم می شود


سفر سه روزه رم از اینجا جدی شد. وقتی ساعت ده صبح رسیدم هتل، در یکی از کوچه های فرعی خیابان نازیوناله (همان ناسیونال خودمان) اتاق هنوز آماده نبود و مجبور شدم دوربین و نقشه به دست، دو ساعتی را همان اطراف پرسه بزنم. اولین کافه یک چای با شرینی سفارش دادم و از زبان ایتالیایی زن کافه دار لذت بردم، وقتی می گفت «گراتسیا» (همان تشکر خودمان).

این اولین بار بود که به اروپا سفر می کردم و در همان ساعت اول رم برایم به نماد اروپا تبدیل شد. شنیده بودم اولین شهری که آدم از اروپا می بیند، همیشه در خاطرش می ماند و همه جا را با آن مقایسه می کند.

رم، شهر سنگفرش شده با آسمان آبی و مردمانی با لباس های مرتب تر و زنانی که خودشان را برای مردان آرایش نکرده اند. شهری که دوست دارد قدیمی باشد و تلاشی برای آمریکایی شدن و صد البته پهن شدن ندارد.

در سایت لونلی پلنت خوانده بودم بهترین زمان برای سفر به رم ماه اکتبر است. این شانس را داشتم که از هوای رم لذت بسیار ببرم، آفتاب گرم با نسیم خنکی که اصلا آزار دهنده نبود. از آلودگی هوا و فضای صنعتی و بیزینسی هم اصلا و ابدا خبری نبود.

بعد از گرفتن اتاق، سفر هدفمندتر آغاز شد. طبق نقشه راه افتادم اما هنوز پنج دقیقه طول نکشید که به یکی از میدان های اصلی شهر رسدیم که به منطقه بازمانده های امپراطوری رم باستان می رسید. رم شهر کوچکی است، در قیاس با تهران یا پاریس یا حتی دبی.

هوای خوب در سفر یعنی پیاده روی های طولانی و دیدن مردم و توریست ها. به جرات می توانم بگویم که خیلی از رم را راه رفتم. در سه روز فقط یک بار اتوبوس سوار شدم و از مترو فقط برای از فرودگاه به هتل رسیدن استفاده کردم. مابقی گردش پیاده انجام شد.


خیلی از توریست ها ایتالیایی بودند و به همین زبان حرف می زدند و چون سفرم روز یکشنبه آغاز شده بود، خیلی از مردم تو کوچه ها بودند. ایتالیایی ها را آدم های پرحرفی دیدم. در خیابان ها زیاد حرف می زدند. در کافه ها با صدای بلند می خندیدند.

چراغ راهنمایی برای عابر پیاده خیلی کم دیدم. چیزی شبیه به تهران مردم از خیابان رد می شدند یعنی نترس و حق به جانب. در عوض ماشین ها برای عابران می ایستادند.



به نظرم سخن گفتن درباره خوردن اسپاگتی با پنیر مازارلا در رم یکی از دشوارترین کارهاست.

روز اول سفر به دیدن بازمانده های باستانی و گشت و گذار اطراف هتل و دیدن چشمه عشاق گذشت که همگی تازگی داشت. هرچند که بار اول بود اروپا را می دیدم، ولی فضا برایم به شدت آشنا بود و حس بیگانگی نمی کردم، حسی که شاید در شانگهای خیلی زیاد داشتم.


رم، شهر مجسمه های سنگی. دیدن رم یعنی لمس هنر تراشیدن اندام انسانی بر تخته سنگ. بی اغراق زیبایی این شهر از هنرندانی است که در آن زندگی کردند.

هرجا می روی، مجسمه ای هست که ارزش ایستادن و خیره شدن داشته باشد. حالا که می نویسم باز دلم تنگ می شود برای تماشای مجسمه ها.



تعداد مجسمه های مذکر زیاد تر بود. در نگاه من رم با آن همه ظرافت هنری، شهر زنانه ای نیست و به چشم آمدن آلت مردانه مجسمه ها یکی از کارهای روتین روزانه شهروندان به حساب می آید. فکر کنید چقدر مفهوم جنسیت و آلت های جنسی برای بچه های ایتالیایی با ایرانی می تواند متفاوت باشد.

روز دوم سفرم به واتیکان، پایتخت کاتولیک های جهان که در رم است، گذشت. این عکس بالا هم مجسمه های موزه واتیکان است.


این اولین تصویری است که از واتیکان دیدم. واتیکان که خودش یک کشور محسوب می شود، یکی از محله های رم است که از هتل تا آنجا یک خط اتوبوس در ۱۵ دقیقه بود.

این گنبد هم یکی از شاهکارهای میکل آنژ است. در واقع واتیکان یک طرف، آثار میکل آنژ یک طرف. این کلیسا بزرگ ترین و مهم ترین کلیسای جهان است و دیدنش و رفتن به موزه اش تجربه گرانبهایی برای من بود.


نمایی از داخل کلیسای واتیکان که با نور به شدت کم و بدون سه پایه عکاسی کردم. شانس هم آوردم که همان ساعت مراسمی اجرا شد به زبان لاتین و ارگ نواخته می شد. جالب این بود که ورودی کلسیا نوشته بود زنان با لباس های کوتاه و آستین حلقه ای نمی توانند وارد شوند. چیزی شبیه خواهرم حجابت را رعایت کن خودمان.

روز سوم سفر هم به دیدن چند کلیسا، میدان و گردش در خیابان ها گذشت. رم از آن شهرهایی است که هر خیابانی برای خودش جاذبه هایی دارد و پیاده روی در رم خودش کلی دیدنی است.

در رم حوصله آدم سر نمی رود. جزییات زیاد است. اهل هنر هم که باشی همه شهر پر از لذت دیدن است. اهل خوردن هم که باشی همه جا چیزی هست که از خوردنش لذت ببری، مثل پیتزا و ساندویچ پنیر.

رم یکی از قدمی ترین شهرهاست، اما در نگاه من شادابی و طراوت جوانی داشت. ایتالیایی ها را در همین سه روز آدم های خوش مشربی دیدم که انگار اهل غصه خوردن و دستی دستی پیر کردن خودشان نیستند. برای همین هم هست با این همه قدمت، شهر هنوز به میانسالی هم انگار نرسیده اما خام و تازه بالغ هم نیست.

سفر رم با رفتن به پاریس ادامه دارد

---


29.10.09
برای دو بچه مهم که هنوز به دنیا نیامدند
همه می گن بچه خواهر خیلی عزیزه. خیلی ها هم می گن بچه برادر عزیزتره برای عمه. اما از کسی نشنیدم بگه که بچه دوست صمیمی چقدر می تونه عزیز باشه. من هنوز نه خاله شدم، نه عمه، ولی به مقام «دوست مامان، بابام» دارم می رسم. مامان خودم هم زن رفیق بازی نبوده و نیست که بدونم «من» چقدر می تونستم برای دوست های مامانم جالب و دوست داشتنی باشم و به دنیا اومدن «من» چقدر برای اونها هیجان داشته.
دو نفر تا چند ماه دیگه وارد این دنیا می شن که وجودشون برای من پر از هیجان و تجربه است. من اونها رو خیلی زود می شناختم. وقتی که برای به وجود اومدنشون شک بود و اینکه کی بیان به این دنیا، اصلا بیاین یا نه. من مامان و باباهاشون رو خیلی وقته می شناسم. از اولین نفرهایی بودم که فهمیدم از این به بعد «وجود» دارن. سر اینکه دخترند یا پسر کلی حرف زدیم. حتما هم اونها صدای من رو شنیدن و اگر یه کم زرنگ باشن، تا حالا باید من رو شناخته باشن. من برای وسایل اونها نظر می دم و با مامان هاشون خرید می رم. ذوق مامان و باباهاشون رو می بینم و ذوق می کنم. من بی صبرانه منتظر تولد اونها هستم تا بگیرمشون بغلم و ببوسمشون.

من با این دو تا بچه شباهت ژنتیکی ندارم، خاله و عمه شون هم نمی شم ولی باید بدونن برای من خیلی «مهم» اند.



18.10.09
«هرکس قلم دارد بگذارند لای کفنش»

از صادق هدایت که فردا به گورستانی می روم که او هم ‍آنجاست.



3.10.09
گاهی دل به تنگ می آید و گاهی به ذوق. گاهی هم هر دو باهم حادث می شود.